الشيخ البهائي العاملي
85
الكشكول
زانچه گشتى شاد بس كر شاد شد * آخر از وى جست وهم چون باد شد از تو هم بجهد تو دل بروى منه * پيش دو بجهد تو پيش از وى بجه سعدي تا سكان را وجوه پيدا نيست * مشفق ومهربان يك دگرند لقمهاى در ميانشان انداز * كه تهىگاه يكديگر بدرند من المثنوي المعنوي هر بلا كين قومرا حق داده است * زير آن كنج كرم بنهاده است لطف أو در حق هركه افزون شود * بىشك آنكس غرق اندر خون شود دوستان را هر نفس جانى دهد * ليك جان سوزد اگر نانى دهد للّه در قائله فلك دوننواز يكچشم است * آن يكى هم بفرق سر دارد هر خريرا كه دم گرفت بمشت * مىنداند كه دم خر دارد مىبرد تا فراز كلهء خويش * بيندش دم چو دست بردارد بر زمينش زند كه خرد شود * خر ديگر بجاش بردارد حكيم سنائي اين جهان بر مثال مرداريست * كركسان دور أو هزار هزار اين مر آن را همى زند مخلب « 1 » * آن مر آنرا همي زند منقار آخر الامر بكذرند همه * وز همه بازماند آن مردار من المثنوي هرچه دارى در دل از مكر ورموز * پيش ما پيدا بود مانند روز
--> ( 1 ) مخلب بكسر ميم : چنگال مرغان ودرندگان ، يا مخصوص مرغان شكاري .